
دلم برای وطن می رود. و وطن، دست کم آنچه وطن ماست، چیست؟ مادری که کودکش را سیگار آجین کرده، وطنی آراسته به زیور هرآنچه نژندی و بیماری، ولی شوربختانه هنوز مادر، چگونه می توان هنوز مادر را دوست نداشت. چگونه آن کودکی که شبیه جاسیگاری شده، جتی از سر غریزه بقا، از نزد مادر نمی گریزد. همان غریزه او را کنار آنچه او را می خورد و می کشد و می سوزاند نگاه می دارد. وطن معشوق زیبایی است با گیسوان نرم، رویی خوش و لطیف و صدایی که هر نتش غزلی است، گرچه پتیاره، گرچه لاقید و از جهانی دیگر و دور... نه می توان عاشق ...
ادامه مطلب
نشستند، فکر کردند که چه طرحی می تواند عنوانی پرطمطراق داشته باشد، نشانه محبت والی بر سر رعیت باشد وxa0 گستره انوار زرین و گرم مهر را بر زندگی مردمان شوربخت تداعی کند. مسکن مهرش نامیدند، می شد آن را مُسّکِن مهر نیز خواند، چه مردم درد بسیار کشیده بودند، ...
ادامه مطلب